جوان نخبه‌ی کرد که در غربت پرکشید

به خاطر داری آن زمستان سرد و سوزناک اوباتو را که عزم کرده بود نگذارد تو به دنیا بیایی؟ عادل جان یادت هست؟ یادت هست زمانی که برف بی رحمانه جاده‌های اوباتو را پوشانده بود چگونه مادرت بر دوش پدر و مردان آبادی به جاده و به شهر رسید؟ مردانی که قدم‌هایشان استوارتر از همیشه برف را می‌شکافت و خستگی بیگانه‌ترین واژه بود برایشان که اطمینان داشتند دنیا در انتظار تولد چشمه‌ای از مهر و محبت و نبوغ است. عادل جان! یادت هست که بعدها مادر چگونه عشق را در وجودت می‌دمید و پدر خستگی‌ناپذیر نبوغت را بالنده می‌کرد و هنوز قدم در هفت سالگی نگذاشته بودی که معلمان انگشت به دهان از اینکه می‌توانی تمام پنج پایه‌ی ابتدایی را با موفقیت طی کنی؟ یادت هست چگونه در مدرسه تیزهوشان معلمان را به وجد می‌آوردی و یک‌سال مانده به دیپلمت برنز المپیاد کشوری را بر گردن آویختی؟ یادت هست هنوز کودکی بیش نبودی که تمام مسائل سیاسی و اجتماعی پیرامونت را تفسیر می کردی و با پسر خاله‌های معلم و دانشجویت به بحث و جدل می‌نشستی و برای هر مساله‌ای راهکار ارائه می‌دادی؟ به یاد می‌آوری که مثل یک مرد بالغ تمام پیرامونت را از مهرت سیراب می‌کردی و هر کس به نوعی چشم به راه تایید و تبسم نرم و آرام و برق چشمان مهربانت بود؟ به خاطر می‌آوری که چگونه پله‌های موفقیت‌‌ات را با نبوغ و پشتکار بی‌مثالت یکی یکی طی کردی و در معتبرترین دانشگاه ایران به چهره‌ای سرشناس بدل شدی؟ یادت هست که عاشقانه می‌خواستی تا ماورای ریاضیات پرواز کنی و هر وقت فکر رفتن و ادامه تحصیل به سرت می‌زد زخمی عمیق قلبت را می شکافت… به خاطر می‌آوری که چگونه بین عشق به علم و ریاضی و عشق به خانواده و خاک و آبت می‌خواستی توازن برقرار کنی؟ یادت هست که چگونه به هر دری زدی که از نبوغت برای تعالی همین آب و خاک بهره‌بگیری و هر دو عشقت را توامان داشته باشی؟ به یاد می‌آوری که هر جا سر می‌زدی در اشغال ژن‌های خوب بود و اینان وجود تو را بر نمی‌تابیدند که واقف بودند با وجود نوابغی چون تو آنان محلی از اعراب نداشتند؟

به خاطر می آوری که چگونه سخت‌ترین پروژه‌ها را تو و دوستان نخبه‌ات با کمترین درآمد به اتمام رساندید و تو راضی و خوشنود بیشترین تلاشت را می‌کردی و بر این عقیده بودی که مدیون این مردم و این خاکی؟

به یاد می‌آوری همین را نیز بر نتابیدند و اندک اندک به این نتیجه رسیدی که محال است در شرایط کنونی هر دو عشقت بر تو روا باشد؟ بخاطر می‌آوری که تنها به این امید رنج هجرت و غربت دوری از خانواده و مادری که دیوانه‌وار دوستش می‌داشتی را به عشق تحصیل علم تحمل کردی که بعد از پنج سال علم و نبوغت را نثار این آب و خاک کنی؟ به خاطر می‌آوری که چگونه قلبت برای کردستان می تپید و چه طرحهای بلند پروازانه‌ای برایش داشتی؟

یادت هست هنگام عزیمت به آنسوی این کره خاکی چه غم عمیقی قلبت را می‌فشرد و تمام سختی‌ها را به امید بازگشت تحمل می‌کردی؟

عادل جان؛ عزیز از تر از جانم می‌دانم که تمام اینها را به یاد داری و به یاد داشتی؟

به یاد داشتی که بجز چشمان پر عشق مادر و قلب پر امید پدر و خواهرت ده‌ها و بلکه صدها چشم و قلب چشم براه بازگشت و نوشیدن از چشمه بی پایان مهر تواند. نیک می‌دانم که می دانستی این سرزمین پرگهر عقب نگاهداشته شده تشنه‌ی نبوغ و طرح‌ها و برنامه‌های نخبگانی چون توست.

می‌دانم عشق کردستان و عشق مادرت را در هم آمیخته بودی و تو نیز چون این دو،‌ ثانیه‌ها را به جلو می‌راندی که هر چه زودتر از آغوش و مهر هم سیراب شوید. می دانم که بخاطر تمام این‌ها زندگی را عاشقانه دوست می‌داشتی و می‌خواستی که چون خورشید بر ایشان بتابی… می‌دانم که می‌دانستی…

اما هنوز هم واله و حیران و سرگردانم که قلبی که تمام برف و سرمای سوزناک اوباتو را در همان گام‌های نخست به زانو در آورد… قلبی که تمام ناملایمات زندگی را تاب آورد و هر لحظه نیرومند‌تر شد، قلبی که توانست با نبوغی بی‌نظیر عشق و مهربانی و علم ظاهرا بی‌جان ریاضی را در هم بیامیزد… قلبی که قوی‌تر از همیشه به عشق این آب و خاک می‌تپید و جسم و مغزت را یاری می‌کرد، چگونه آخر؟ چگونه توانست اینچنین بی رحمانه از تپش باز ایستد؟ مگر نمی‌دانست تا آن لحظه تو حتی یکبار حتی یکبار نیز دلمان را نرنجانده بودی؟ آخر چطور توانست چنین ظالمانه تو را غریبانه در چشمان غریبه‌ها از ما بگیرد… چگونه توانست عهد تو را زیر پا بگذارد و قلبمان را ریش کند؟ چگونه آخر…

عادل جانم گر چه قلبت عهدش را شکست، اما…می‌دانم که خوب می دانی که تبسم همیشگی‌ات در ذهنمان مانا و عشق و محبت و برق چشمان پر مهرت برای همیشه بر قلبمان حک شده و از ما جدا نخواهی گشت.

روحت مثل همیشه شاد و آرام و مهرت برای همیشه در قلبمان…



سید جمیل محمدجانی سقز

چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۷ - ۱۲:۵۷ | کد خبر : 4223 | هفته‌نامه روژان
/ 0 نظر / 11 بازدید